1. دلم می‌خواست آخرین مطلبِ سالی که فاصله‌ی زیادی با خاطره شدن نداره یه مقدار شوخ-و-شنگ باشه، ولی چه کنم که نشد.

2. این دو-سه روزه خلسه‌ی مادیِ لوکلزیو رو خوندم و آخرش هم نفهمیدم اون منو سرِ کار گذاشته یا زندگی ما رو علاف کرده. آخه از کتابی که عنوانِ فرعیِ «جستارهایی درباره‌ی زندگی» داره بلاخره باید یه چیزی دربیاد. خلاصه، اصلا نچسبید. امیدوارم رمان‌هاش فرق داشته باشه. چاره‌ی دیگه‌ای ندارم؛ باید هدیه‌ش بدم!

3. کلا غیر از تعدادی نقطه‌ی درخشانِ شخصی و غیرشخصی، می‌تونم بگم که سالِ 90 سالِ چرتی بود. ما که دلمون رو به چیزی خوش نکردیم. فعلا پیشاپیش نوبهارتون مبارک تا ببینیم سال نهنگ چی از آب درمیاد.

فرشته‌ی نگهبان

مارس 11, 2012

من همان پرنده‌ام که صبح به پنجره‌ات می‌کوبد

و همدمی که نمی‌بینی

شکوفه‌هایی که برای نابینا روشن می‌شوند

من همان قله‌ی یخچالِ بالای جنگل‌هام، قله‌ای درخشان

و صداهایی برنجی از برج‌های کلیسای جامع

فکری که ناگهانْ وسطِ روز به ذهنت می‌رسد

و با شادیِ بی‌نظیری سرشارت می‌کند

همانم که سال‌های سال دوستش داشتی

روزها کنارت قدم می‌زنم، مشتاق نگاهت می‌کنم

و دهانم را بر قلبت می‌گذارم

اما خبر نداری

من دستِ سومِ توام و سایه‌ی دومت

سایه‌ای سفید

که لطفی به آن نداری و

هرگز فراموشت نمی‌کند

Rolf Jacobsen

ترجمه‌ی درخت ابدی

پ.ن: رالف یاکوبسن (1907-1994) اولین نویسنده‌ی مدرنیستِ نروژ است که کارهایش به بیست زبان ترجمه شده. درون‌مایه‌ی اصلیِ آثارش تعادل بینِ طبیعت و فناوری است. یاکوبسن در ادبیات نروژ به «شاعرِ سبز» شهرت دارد.

از جنبه‌های متفاوتی می‌توان زن‌ها را طبقه‌بندی کرد. یکی‌اش نوع تاثیری است که می‌گذارند یا همان تعبیرِ مشهورِ «زن به عنوانِ منبعِ الهام». زنانی که دوستشان داشته‌ام چند دسته‌اند:

ـ گروهی شعرانگیزند. این‌ها معمولا به دنیای خاطرات تعلق دارند.

ـ گروهی فقط ردی از خودشان می‌گذارند. می‌آیند و می‌روند.

ـ گروهی نثرانگیزند. شاید شاعرانه باشند یا نباشند.

ـ گروهی نه باعثِ شعر می‌شوند و نه نثر. تصویری گذرا هم نیستند. ایده‌ای موزیکال و شکلِ دیگری از سکوتند.

تصویر

فوریه 26, 2012

تمامِ خانه را

دریا پر کرده

موسیقیِ دارلینگ

که تمام شود

خیالِ تو هم

مثلِ مه

محو شده

و روبه‌رویم

تصویرِ درختانی‌ست

که در آب‌های بنفشِ جنگلِ برفی

به خوابی سیاه

فرورفته‌اند

(79/4/20)

جیغ بنفش

فوریه 17, 2012

1. فکر کنم وجه اشتراکِ اکثرِ ما این روزا آشفتگی باشه. رشته‌ی امور چنان سر-در-گمه که دستِ کمی از کشفِ رمز کتیبه‌ای عتیقه نداره. هرکی سازِ خودش رو می‌زنه، و چنان ارکستر گوش‌خراشی راه افتاده که دلت می‌خواد دست بذاری روی گوشات و با تمام قوا،  تا جایی که می‌تونی، داد بزنی؛ انقدر که جونت دربیاد.

2. چه مرگمون شده؟ چی داره از درونْ مدام سیخونک می‌زنه؟ چرا دیگه هیچی آرامش نمی‌ده؟

3. اعتراف می‌کنم که جوابِ مشخصی به این سوالا نمی‌تونم بدم. فقط می‌دونم دلم بدجوری هوای اون قایقِ قرمزی رو کرده که یه نفر با لباسِ راه‌راهِ افقیِ سفید و آبیِ آسمونی داره توش پارو می‌زنه و صورت و نگاهش سمتِ یه جای دیگه‌س. غریق‌نجاتِ محبوبِ من داره از کشتیِ بزرگ دور می‌شه؛ «یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.»

در ابتدا کلمه بود

فوریه 11, 2012

» در ابتدا کلمه بود؛ در انتها مهمل.«

» کلمه‌های چنان بزرگی وجود دارند که چنان تهی‌اند که می‌توان ملت‌ها را در آن‌ها در اسارت نگه داشت.«

» در ابتدا کلمه بود. بعد، سکوت شد.«

» من ایمانم را به کلمه از دست داده بودم. سانسور آن را به من پس داد.«

» قطب‌نما برایت الگو باشد: او دقیقا می‌داند چه موقع بلرزد.«

» نه هر شبی با طلوعِ خورشید به پایان می‌رسد.«

(از فکرهای اصلاح‌نشده؛ گزیده‌ی آفوریسم‌ها، استانیسلاو یِرژی لِتْس، ترجمه‌ی امید مهرگان، فرهنگ صبا، چاپ اول: 1388، ص 21، 52-53، 81، 102، 107، 25)

وحشت اتوپیا

فوریه 3, 2012

« در اتوپیا انسان‌ها تحتِ سیطره‌ی جبرِ تکرار قرار دارند، چراکه کمالْ راهی به‌جز بازتولیدِ خود ندارد. فروید در این لزومِ تکرارْ نشانی از غریزه‌ی مرگ می‌دید. درواقع برای سکونت در بهشت باید مرده بود.«

« اتوپیا این درسِ ارسطو را نمی‌فهمد که انسان‌ها به‌رغمِ میلِ مشترک به خوش‌بختی، همگی تصویرِ واحدی از آن ندارند. او چنین وانمود می‌کند که همه‌ی انسان‌ها به‌گونه‌ای مشابه می‌توانند خوش‌بخت باشند و نیز، گونه‌ای از هستی به‌همتِ همه‌ی آدم‌ها می‌تواند زندگی شود… همه‌ی توتالیتاریسم‌ها هرگونه تفریحِ دیگری را به‌جز کار و ورزش تحتِ تعقیب قرار داده‌اند.«

» جوهرِ مشترکِ همه‌ی اتوپیاها غیرواقع‌بینیِ آن‌هاست.«

» …نازیسم و استالینیسم اتوپیاگرا بوده‌اند: اتوپیای نژادِ پاک و اتوپیای جامعه‌ی بی‌طبقه. شکستِ آن‌ها بدین‌ سبب نیست که رویا مانده‌اند، بلکه برعکس از آن روست که اصولِ پیاده‌شده وحشت و هراس بر زندگی و گوشت و پوستِ مردمند… پایتخت‌هایی چون پنوم‌پن، تهران و کابل که در آن‌جا طیِ بیست‌و‌پنج سالِ گذشته اتوپیا به قدرت رسیده است، از این نوعند.«

( از آیا باید از اتوپیا اعاده‌ی حیثیت کرد؟، کریستیان گودن، ترجمه‌ی سوسن شریعتی، قصیده‌سرا، چاپ اول: 1383، ص 58-59، 60-61، 64، 65)

چقدر مرگم عجیب است که از کودکی به فکرش بودم:

پیرمردی پشتِ میزنشین کتاب‌خانه‌ی شهری کوچک را رها می‌کند

کناری تکیه می‌زند و سرانجام روی چمن می‌افتد

 

باور دارم که به هر دلیلی، همان چیزی را تجربه می‌کنم که دیگران تجربه کرده‌اند

از پله‌ها بالا می‌روم و شامم در کیسه‌ای پلاستیکی دستم است

حتا برنمی‌گردم به کسی نگاه کنم که آن لحظه با موهای فرفری و لباسِ مهمانی دارد پایین می‌آید

 

می‌توانست مرگی معمولی در قطار باشد:

مردی که دشت‌ها و تپه‌ها را در برف به‌دقت ورانداز می‌کند

چشم‌هایش را می‌بندد، دست‌هایش را در هم حلقه می‌کند، و دیگر نمی‌بیند چند لحظه قبل چه‌چیزی را تحسین می‌کرد

 

سعی می‌کنم احتمالاتِ دیگر را به‌ یاد بیاورم و بنابراین، یک‌بارِ دیگر حضور دارم

خودم را به‌شکلِ مهمانی شاد و کوچک درمی‌آورم

بعد از خالی کردنِ جامم، خنده‌زنان نقشِ زمین می‌شوم و رومیزی را با گلدانی پر از رُز دنبالِ خودم می‌کشم

 

البته، مرگم مفهومی روانی هم دارد

در آسایشگاهی کوهستانی مخصوصِ دیوانه‌ها

جایی که خِرخِرکنان در رخت‌خواب‌هایی با ملافه‌هایی تازه‌عوض‌شده برای همدیگر غر می‌زنیم

 

می‌توانستم به شیوه‌ای خیلی متفاوت با چیزی که انتظار دارم بمیرم:

در کنارِ همسر و دخترم، در محاصره‌ی کتاب‌ها

آن‌بیرونْ همسایه تلاش می‌کند استارتِ ماشین را بزند که برفْ شب را غافل‌گیر می‌کند

Alexsandar Ristovic

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

پ.ن: آلکساندر ریستوویچ، شاعرِ صرب (1933-1994)، سوررئالیست بود. در 1999 چارلز سیمیچ، شاعر صرب-آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، برگزیده‌ای از اشعارش را با عنوانِ Devil`s Launch به انگلیسی برگرداند.

زمستون

ژانویه 20, 2012

چهارشنبه‌صبح، رادیوی تاکسی ترانه‌ای پخش کرد که ملودی‌اش همین‌جور توی ذهنم چرخ می‌خورْد. سرِ شب، دوباره یادم افتاد و گفتم دنبالش بگردم. ترانه‌ی قدیمی و قشنگِ افشین مقدم بدجوری به دردِ عصرهای دل‌گیرِ جمعه می‌خورد، به‌خصوص که کلا دلت پر باشد. عصرِ جمعه زمانی معمولی نیست؛ بیش‌تر به یک‌جور حالتِ روحی شباهت دارد که «فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد.»×

این هم از زمستون با صدای افشین مقدم.

× از شعرِ سترونِ اخوان ثالث

گنجشک

ژانویه 17, 2012

روی این برف

جای پنجه‌ها و

نوک زدن‌هایت

پیداست

(87/7/16)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.