فراموش کن

ژوئیه 25, 2016

کوه‌ها و دره‌ها را

فراموش کن

باد را هم

از تو چه می‌ماند

جز چشم‌هایت؟

دشتی در سکوت

(95/5/4)

عکس

ژانویه 20, 2016

از قطار که پیاده می‌شوم، انگار در دنیایی دیگرم. دور خودم می‌چرخم و به کوه‌ها نگاه می‌کنم. صدای سوت که بلند می‌شود و قطار راه می‌افتد، مسافری نیست. فقط برف می‌بارد؛ اندوهی از ته دل. یک لحظه تو را می‌بینم که نشسته‌ای  و آن طرف پنجره چیزی پیدا نیست. همه‌چیز سفید مثل مه. قطار و تو در کوپه مثل عکسی سیاه و سفید و یادگاری دور در خاطرم می‌ماند.

پ.ن: عکس

باغ پنهان

ژانویه 13, 2016

«من گمان می‌کنم هرکسی در ته دلش یک باغی دارد که پناهگاه اوست. هیچ‌کس از آن‌جا خبر ندارد.  کلیدش فقط در دست صاحبش است. آن‌جا، آدم هر تصور ممنوعی دلش بخواهد می‌کند. عشق‌های محال، هر آرزوی ناممکن و هر خواب و خیال خوش، هر چیز نشدنی، آن‌جا شدنی است. یک بهشت- یا شاید جهنم ـ خودمانی و صمیمی که هرکس برای خودش دارد. این باغ اندرونی چه بسا از دید باغبانش هم پنهان است. اما یک روزی و یک جوری آن را کشف می‌کند.«

از گفت‌و‌گو در باغ، شاهرخ مسکوب، انتشارات باغ آینه، تهران، چاپ اول: 1371, ص 87-88

اتاق 1418

دسامبر 25, 2015

آدم ظاهرا اسنوب وقتی مرضی هم به سراغش میاد، این فرصت براش پیش میاد که به بقیه بگه اگه بیمار شدی، سعی کن به مرضی دچار شی تا همه حیرون بمونن. دیگه سرطان و بیماری قلبی و مواردی از این قبیل عادی شده. منم بدون هیچ تلاشی منم به همین مرض دچار شدم.

اسفند پارسال، دو تا انگشت کناری دست چپم خواب رفت. می‌ترسیدم از علایم ام.اس باشه. بعد تا اردیبهشت خم شد و خرداد فهمیدم دست چپم لاغرتر از اون یکی شده. پیش دکتر مغز و اعصاب و فیزیوتراپ و فوق تخصص دست رفتم و بعد از 3 ماه دوندگی، 2 ماه منتظر بیمارستان شفا یحیاییان شدم تا وقت بدن و 17 آذر عمل شدم.

عصب دست چپم فلج شده بود و هیشکی دلیلش رو نمی‌دونست. نکته‌ی جالب این بود که مرض درد نداشت و پنهانی کار می‌کرد. بعد از عمل، دکتر بهم گفت که یه عضله‌ی زاید مادرزاد تو آرنج دست چپم بوده که فعال شده و این بلا رو سرم آورده.

2 هفته دستم از بازو تا بند انگشت‌ها تو گچ بود و سنگین بود. زندگی یه‌دستی کار خیلی سختی بود. از دکمه بستن لباس گرفته تا ظرف شستن و دست‌شویی رفتن و  بیش‌تر از همه، رد شدن از خیابون و پیاده شدن از اتوبوس و غیره. چیزی که بیش‌تر حرصم می‌داد آدمایی بود که سر راه سرشون توی گوشیای لعنتی‌شون بود و باید می‌گفتم آقا، راه بدین لطفا پیاده شم. مردم خوب و مهربون هم دیدم.

یکی از آرزوهای دوره‌ی بچگی این بود که جراح قلب بشم. آرزوست دیگه و حساب-کتاب نداره. الان فکر می‌کنم که جراح به طور ذاتی و در حد یک قاتل مرگ- مثل قابیل، اگه می‌خواست برادرش رو نجات بده- کارش همراه با خشونت و خون‌ریزیه. جراح مهربونه و قاتل بی‌رحم. یکی می‌کشه و یکی زندگی می‌ده. من تحمل دیدن بخیه‌ی خودم رو هم ندارم. همون بهتر که به جراحی جمله‌های خودم و بقیه بچسبم.

روز قبل از بیمارستان رفتن، سرپرستمون گفت امیدوارم پرستار مرد نصیبت بشه و از سق سیاهش، همین‌طور هم شد. فقط تو اتاق عمل دو تا دختر خوشگل دیدم که کارشون بی‌هوش کردنم بود، نه از هوش بردنم. داستان‌ها و فیلم‌ها جای خود دارند. ما که مثل مریض‌های وداع با اسلحه و بیمار انگلیسی شانس نیاوردیم.

شاید یه روزی با کمپوت گیلاس و آناناس رفتم بیمارستان شفاء یحیاییان و ندیده و نشناخته، بیمار تخت 3 اتاق 1418 رو ملاقات کردم. امیدوارم با تخت خالی مواجه شم.

تن‌ها

دسامبر 6, 2015

مار و پرنده‌ی دریا

تن‌های ماست

که هولناک و لطیف

در هم می‌روند

چون ریشه‌های درخت

در دل خاک

  (94/9/14)

جشن بی‌کران

نوامبر 25, 2015

وقتی رسیدم خونه، یه نگاه آن‌چنانی به کتاب‌ها انداختم و توی دلم گفتم حیف که امشب رو باید بدون شما جشن بگیرم. بعد، با رباعیات خیام در سمت چپ، هایکوهای ریچارد رایت در سمت راست و چشم‌های بسته پشت عینک بی‌هوش شدم و خودم رو به تاریکی سپردم.

آهیمسا

نوامبر 11, 2015

آشوب

در خیابان‌ها

بوی دود

خرده‌های شیشه

دسته‌دسته

نیروهای ویژه

اضطراب من

اضطراب آن‌هاست

مغازه‌ها تعطیل

فضا خاکستری

وسط خیابان

ماشین‌های سوخته

نشانه‌های زوال

در شهری که دوستش ندارم

با ترس

می‌بینم و پوزخند می‌زنم

اعتراض خاموش ما

دارد سرکوب می‌شود

داریم سرکوب می‌شویم

(88/4/18)