امپرسیون

اکتبر 10, 2017

ّبه درختان نگاه کنید…
جز یار چیزی ندیدیم
جویی پرخروش
بادی هماغوش
و باغی دلگشا در درون
یار به سرشاخه ها و برگ های دم غروب اشاره کرد و گفت:
سایه ای بر آفتاب افتاده است
96/6/30

Advertisements

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش

حافظ

هرکس که بی‌رفیق موافق سفر کند

با خود هزار قافله تشویش می‌برد

صائب

پ.ن: مضمون هردو مشترک است، اما تقریبا سه قرن فاصله دارند. این کجا و آن کجا! زمانه‌ی حافظ چندان با بعدش فرق نداشته. اما نکته سر این است که با یاری که سفر کرده چه باید کرد. کدامشان به دنیای ما نزدیک‌تر است؟

اتاق 1418

دسامبر 25, 2015

آدم ظاهرا اسنوب وقتی مرضی هم به سراغش میاد، این فرصت براش پیش میاد که به بقیه بگه اگه بیمار شدی، سعی کن به مرضی دچار شی تا همه حیرون بمونن. دیگه سرطان و بیماری قلبی و مواردی از این قبیل عادی شده. منم بدون هیچ تلاشی منم به همین مرض دچار شدم.

اسفند پارسال، دو تا انگشت کناری دست چپم خواب رفت. می‌ترسیدم از علایم ام.اس باشه. بعد تا اردیبهشت خم شد و خرداد فهمیدم دست چپم لاغرتر از اون یکی شده. پیش دکتر مغز و اعصاب و فیزیوتراپ و فوق تخصص دست رفتم و بعد از 3 ماه دوندگی، 2 ماه منتظر بیمارستان شفا یحیاییان شدم تا وقت بدن و 17 آذر عمل شدم.

عصب دست چپم فلج شده بود و هیشکی دلیلش رو نمی‌دونست. نکته‌ی جالب این بود که مرض درد نداشت و پنهانی کار می‌کرد. بعد از عمل، دکتر بهم گفت که یه عضله‌ی زاید مادرزاد تو آرنج دست چپم بوده که فعال شده و این بلا رو سرم آورده.

2 هفته دستم از بازو تا بند انگشت‌ها تو گچ بود و سنگین بود. زندگی یه‌دستی کار خیلی سختی بود. از دکمه بستن لباس گرفته تا ظرف شستن و دست‌شویی رفتن و  بیش‌تر از همه، رد شدن از خیابون و پیاده شدن از اتوبوس و غیره. چیزی که بیش‌تر حرصم می‌داد آدمایی بود که سر راه سرشون توی گوشیای لعنتی‌شون بود و باید می‌گفتم آقا، راه بدین لطفا پیاده شم. مردم خوب و مهربون هم دیدم.

یکی از آرزوهای دوره‌ی بچگی این بود که جراح قلب بشم. آرزوست دیگه و حساب-کتاب نداره. الان فکر می‌کنم که جراح به طور ذاتی و در حد یک قاتل مرگ- مثل قابیل، اگه می‌خواست برادرش رو نجات بده- کارش همراه با خشونت و خون‌ریزیه. جراح مهربونه و قاتل بی‌رحم. یکی می‌کشه و یکی زندگی می‌ده. من تحمل دیدن بخیه‌ی خودم رو هم ندارم. همون بهتر که به جراحی جمله‌های خودم و بقیه بچسبم.

روز قبل از بیمارستان رفتن، سرپرستمون گفت امیدوارم پرستار مرد نصیبت بشه و از سق سیاهش، همین‌طور هم شد. فقط تو اتاق عمل دو تا دختر خوشگل دیدم که کارشون بی‌هوش کردنم بود، نه از هوش بردنم. داستان‌ها و فیلم‌ها جای خود دارند. ما که مثل مریض‌های وداع با اسلحه و بیمار انگلیسی شانس نیاوردیم.

شاید یه روزی با کمپوت گیلاس و آناناس رفتم بیمارستان شفاء یحیاییان و ندیده و نشناخته، بیمار تخت 3 اتاق 1418 رو ملاقات کردم. امیدوارم با تخت خالی مواجه شم.

چقدر مرگم عجیب است که از کودکی به فکرش بودم:

پیرمردی پشتِ میزنشین کتاب‌خانه‌ی شهری کوچک را رها می‌کند

کناری تکیه می‌زند و سرانجام روی چمن می‌افتد

 

باور دارم که به هر دلیلی، همان چیزی را تجربه می‌کنم که دیگران تجربه کرده‌اند

از پله‌ها بالا می‌روم و شامم در کیسه‌ای پلاستیکی دستم است

حتا برنمی‌گردم به کسی نگاه کنم که آن لحظه با موهای فرفری و لباسِ مهمانی دارد پایین می‌آید

 

می‌توانست مرگی معمولی در قطار باشد:

مردی که دشت‌ها و تپه‌ها را در برف به‌دقت ورانداز می‌کند

چشم‌هایش را می‌بندد، دست‌هایش را در هم حلقه می‌کند، و دیگر نمی‌بیند چند لحظه قبل چه‌چیزی را تحسین می‌کرد

 

سعی می‌کنم احتمالاتِ دیگر را به‌ یاد بیاورم و بنابراین، یک‌بارِ دیگر حضور دارم

خودم را به‌شکلِ مهمانی شاد و کوچک درمی‌آورم

بعد از خالی کردنِ جامم، خنده‌زنان نقشِ زمین می‌شوم و رومیزی را با گلدانی پر از رُز دنبالِ خودم می‌کشم

 

البته، مرگم مفهومی روانی هم دارد

در آسایشگاهی کوهستانی مخصوصِ دیوانه‌ها

جایی که خِرخِرکنان در رخت‌خواب‌هایی با ملافه‌هایی تازه‌عوض‌شده برای همدیگر غر می‌زنیم

 

می‌توانستم به شیوه‌ای خیلی متفاوت با چیزی که انتظار دارم بمیرم:

در کنارِ همسر و دخترم، در محاصره‌ی کتاب‌ها

آن‌بیرونْ همسایه تلاش می‌کند استارتِ ماشین را بزند که برفْ شب را غافل‌گیر می‌کند

Alexsandar Ristovic

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

پ.ن: آلکساندر ریستوویچ، شاعرِ صرب (1933-1994)، سوررئالیست بود. در 1999 چارلز سیمیچ، شاعر صرب-آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، برگزیده‌ای از اشعارش را با عنوانِ Devil`s Launch به انگلیسی برگرداند.