جیغ بنفش
فوریه 17, 2012
![]()
1. فکر کنم وجه اشتراکِ اکثرِ ما این روزا آشفتگی باشه. رشتهی امور چنان سر-در-گمه که دستِ کمی از کشفِ رمز کتیبهای عتیقه نداره. هرکی سازِ خودش رو میزنه، و چنان ارکستر گوشخراشی راه افتاده که دلت میخواد دست بذاری روی گوشات و با تمام قوا، تا جایی که میتونی، داد بزنی؛ انقدر که جونت دربیاد.
2. چه مرگمون شده؟ چی داره از درونْ مدام سیخونک میزنه؟ چرا دیگه هیچی آرامش نمیده؟
3. اعتراف میکنم که جوابِ مشخصی به این سوالا نمیتونم بدم. فقط میدونم دلم بدجوری هوای اون قایقِ قرمزی رو کرده که یه نفر با لباسِ راهراهِ افقیِ سفید و آبیِ آسمونی داره توش پارو میزنه و صورت و نگاهش سمتِ یه جای دیگهس. غریقنجاتِ محبوبِ من داره از کشتیِ بزرگ دور میشه؛ «یک نفر در آب دارد میسپارد جان.»
در ابتدا کلمه بود
فوریه 11, 2012
» در ابتدا کلمه بود؛ در انتها مهمل.«
» کلمههای چنان بزرگی وجود دارند که چنان تهیاند که میتوان ملتها را در آنها در اسارت نگه داشت.«
» در ابتدا کلمه بود. بعد، سکوت شد.«
» من ایمانم را به کلمه از دست داده بودم. سانسور آن را به من پس داد.«
» قطبنما برایت الگو باشد: او دقیقا میداند چه موقع بلرزد.«
» نه هر شبی با طلوعِ خورشید به پایان میرسد.«
(از فکرهای اصلاحنشده؛ گزیدهی آفوریسمها، استانیسلاو یِرژی لِتْس، ترجمهی امید مهرگان، فرهنگ صبا، چاپ اول: 1388، ص 21، 52-53، 81، 102، 107، 25)
وحشت اتوپیا
فوریه 3, 2012
« در اتوپیا انسانها تحتِ سیطرهی جبرِ تکرار قرار دارند، چراکه کمالْ راهی بهجز بازتولیدِ خود ندارد. فروید در این لزومِ تکرارْ نشانی از غریزهی مرگ میدید. درواقع برای سکونت در بهشت باید مرده بود.«
« اتوپیا این درسِ ارسطو را نمیفهمد که انسانها بهرغمِ میلِ مشترک به خوشبختی، همگی تصویرِ واحدی از آن ندارند. او چنین وانمود میکند که همهی انسانها بهگونهای مشابه میتوانند خوشبخت باشند و نیز، گونهای از هستی بههمتِ همهی آدمها میتواند زندگی شود… همهی توتالیتاریسمها هرگونه تفریحِ دیگری را بهجز کار و ورزش تحتِ تعقیب قرار دادهاند.«
» جوهرِ مشترکِ همهی اتوپیاها غیرواقعبینیِ آنهاست.«
» …نازیسم و استالینیسم اتوپیاگرا بودهاند: اتوپیای نژادِ پاک و اتوپیای جامعهی بیطبقه. شکستِ آنها بدین سبب نیست که رویا ماندهاند، بلکه برعکس از آن روست که اصولِ پیادهشده وحشت و هراس بر زندگی و گوشت و پوستِ مردمند… پایتختهایی چون پنومپن، تهران و کابل که در آنجا طیِ بیستوپنج سالِ گذشته اتوپیا به قدرت رسیده است، از این نوعند.«
( از آیا باید از اتوپیا اعادهی حیثیت کرد؟، کریستیان گودن، ترجمهی سوسن شریعتی، قصیدهسرا، چاپ اول: 1383، ص 58-59، 60-61، 64، 65)
دربارهی مرگ و چیزهای دیگر
ژانویه 27, 2012
چقدر مرگم عجیب است که از کودکی به فکرش بودم:
پیرمردی پشتِ میزنشین کتابخانهی شهری کوچک را رها میکند
کناری تکیه میزند و سرانجام روی چمن میافتد
باور دارم که به هر دلیلی، همان چیزی را تجربه میکنم که دیگران تجربه کردهاند
از پلهها بالا میروم و شامم در کیسهای پلاستیکی دستم است
حتا برنمیگردم به کسی نگاه کنم که آن لحظه با موهای فرفری و لباسِ مهمانی دارد پایین میآید
میتوانست مرگی معمولی در قطار باشد:
مردی که دشتها و تپهها را در برف بهدقت ورانداز میکند
چشمهایش را میبندد، دستهایش را در هم حلقه میکند، و دیگر نمیبیند چند لحظه قبل چهچیزی را تحسین میکرد
سعی میکنم احتمالاتِ دیگر را به یاد بیاورم و بنابراین، یکبارِ دیگر حضور دارم
خودم را بهشکلِ مهمانی شاد و کوچک درمیآورم
بعد از خالی کردنِ جامم، خندهزنان نقشِ زمین میشوم و رومیزی را با گلدانی پر از رُز دنبالِ خودم میکشم
البته، مرگم مفهومی روانی هم دارد
در آسایشگاهی کوهستانی مخصوصِ دیوانهها
جایی که خِرخِرکنان در رختخوابهایی با ملافههایی تازهعوضشده برای همدیگر غر میزنیم
میتوانستم به شیوهای خیلی متفاوت با چیزی که انتظار دارم بمیرم:
در کنارِ همسر و دخترم، در محاصرهی کتابها
آنبیرونْ همسایه تلاش میکند استارتِ ماشین را بزند که برفْ شب را غافلگیر میکند
Alexsandar Ristovic
(ترجمهی درخت ابدی)
پ.ن: آلکساندر ریستوویچ، شاعرِ صرب (1933-1994)، سوررئالیست بود. در 1999 چارلز سیمیچ، شاعر صرب-آمریکایی و برندهی جایزهی پولیتزر، برگزیدهای از اشعارش را با عنوانِ Devil`s Launch به انگلیسی برگرداند.
زمستون
ژانویه 20, 2012
چهارشنبهصبح، رادیوی تاکسی ترانهای پخش کرد که ملودیاش همینجور توی ذهنم چرخ میخورْد. سرِ شب، دوباره یادم افتاد و گفتم دنبالش بگردم. ترانهی قدیمی و قشنگِ افشین مقدم بدجوری به دردِ عصرهای دلگیرِ جمعه میخورد، بهخصوص که کلا دلت پر باشد. عصرِ جمعه زمانی معمولی نیست؛ بیشتر به یکجور حالتِ روحی شباهت دارد که «فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد.»×
این هم از زمستون با صدای افشین مقدم.
× از شعرِ سترونِ اخوان ثالث
گنجشک
ژانویه 17, 2012
روی این برف
جای پنجهها و
نوک زدنهایت
پیداست
(87/7/16)
کار خسته میکند
ژانویه 10, 2012
![]()
1. چزاره پاوِزه، شاعر و نویسندهی ایتالیایی، راست میگفت که کار خسته میکند؛ حداقل، اون کارهایی که دیگه رمقی واسه آدم نمیذارن. حالا اگه جایی مشغول باشی که از اول تا آخر مدام یادت بندازه که کجا داری زندگی میکنی، همون چیزیه که بهش میگن قوز-بالا-قوز. گاهی ناچاری همهچی رو ول کنی و پناه ببری به بالکنِ درازی که جلوش به ارتفاعِ دو متر ایرانیت گذاشتن و خودت رو بکُشی فقط چند تا نوکِ ساختمون و آنتن میبینی و آسمونی که سرش به کارِ خودشه و در کنارِ سیگار بهت آرامش میده. گاهی خیالبافی، گاهی همصحبتی با دوستان، گاهی شوخطبعی و خنده، و گاهی هم لحظههایی جدی و نه چندان خوشایند تمامِ اون چیزیه که از این فراغتها نصیبت میشه و بعد، دوباره خودتی و صفحاتِ روزنامههایی که باید دقیق خونده شه؛ کاری طاقتفرسا که عملا مغزت رو تعطیل میکنه، طوری که ترجیح میدی بعدش از کلمات فرار کنی و چشم و گوشِت رو جورِ دیگهای به کار بگیری تا توی گندابِ مزخرفاتِ تبلیغاتی تلف نشن.
2. « و صدای بیگانگان بود که به ما در راهِ تلاش برای ادراک و زیستن روحیه بخشید: هریک از ما از ادبیاتِ مردمیِ جامعهای که فرسنگها با ما فاصله داشت سخن به میان آورد، ترجمه کرد، و میهنی آرمانی ساخت. تمامیِ اینها در زبانِ فاشیسم بیگانهپرستی نامیده میشد.«×
3. واقعا این یکسومِ کارمندیِ شبانهروزمون چقدر به زندگی شباهت داره؟ خونه چقدر؟
× گزینهی شعرها، چزاره پاوزه، ترجمهی کاظم فرهادی و فرهاد خردمند، نشر چشمه، چاپ اول 1371، ص 23
شبی…
ژانویه 2, 2012
شبی که ماه نیست
هزاران ستاره
میرقصند
تا هرصدایی
سایهها را
به حیوانی بدل کند
درختان
ارواحِ مردگانند
هزاران پرندهی تاریک
یکصدا بیدار میشوند و
ماه طلوع میکند
(83/6/7)
بند سوم
دسامبر 28, 2011
» ناامیدیِ جمعی مهمترین عاملِ انهدامِ ملتهاست. ملتی که دچارِ آن شود هرگز نخواهد توانست دوباره رویِ پایِ خود بایستد.
ناامیدی «عرف» را نابود میکند. این همان چیزی است که در رومانی اتفاق افتاد و در یک چشم برهم زدن تمامِ سنن را درو نمود.
ناامیدی به قهرمانی یا بیارادگی میانجامد. بیشتر به بیارادگی.«
( از قطعاتِ تفکر، امیل سیوران، ترجمهی بهمن خلیقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1390، ص 122)
موسیقی سگی
دسامبر 23, 2011
بین سگها هم شنونده و خواننده هست
سگِ گندهام خیلی دقیق با من میخوانْد
لبهای مواجش را غنچه میکرد
با صداهایی کوتاه و فروخورده شروع میکرد، مثلِ کالترِین به فکر میرفت
بعد با قدرت و طنین جواب میداد
نفسی عمیق میکشید تا ادامه دهد-
[علامتِ] ذوق و شوقش به فرمِ بینقص-
با من فقط به خاطرِ هنرِ سگها میخواند
چند تا آوازِ کامل را همراهی کردیم:
ابرِ جادویی، نعیمه، ماهیِ قزلآلا، رُزاریِ من، پِردیدو
استادِ بزرگی بود و جوانمرگ شد
با اندوهی دائمی تنهایم گذاشت
استعدادش را فقط معدودی درک کردند
حالا سگِ کوچولویی دارم که آواز نمیخواند
اما با بصیرت گوش میدهد
از صدای زیرم مهارت و روح میخواهد
اسمش را به آواز میخوانم و کلامی عاشقانه
آندانته، کُن بریو، ویواچه، آداجیو [=نرم و آرام، آتشین، تند و پرشتاب، ملایم]
گاهی قدری جابهجا میشود
پنجهاش را آن طرفِ پوزهاش میگذارد
چشمهایش را میبندد و آه میکشد
مثل دختری که سالها پیش
با او بودم و با هم میرقصیدیم
اما من مدعیِ موسیقیِ سگی هستم
آهنگهای واقعی
فقط از تالارهای سرخ و پرمایهی قلبِ سگی بلند میشود
ملودیهایی که وقتی ماه آن بالاست بهتر است
شنوندهها و خوانندهها
با هم یا جدا از هم
ورای دوستی و دشمنی
دور از هر آدمِ شیادی:
ترانههای شبهای بلند
تا نورِ ستارهها بالا میرود
آوازِ استخوانها، سِندهها
پیروزیها، شکارها، افسونها، رتبهها
چیزهایی که سالیانِ سال قبل از تولدِ ما برقرار بود
Paul Zimmer/ 1934-present
(ترجمهی درخت ابدی)
